مشغله ذهنی

مشغله ذهنی

آنقدر مشغله ذهنی برای خودم درست کرده ام , آنقدر سوال های بی جواب از بچگی در ذهنم انباشته ام , آنقدر از خود بیرون آمدن میترسم که فقط میخواهم با خودم تنها باشم , آنقدر تنهائی کشیده ام که میخواهم در جمع باشم ولی چکنم که از بیرون آمدن میترسم . بیشتر با خاطرات بد دوران کودکی ام به سر میبرم , بامید اینکه روزی خاطرات بدهم خوب شوند . وقتی توی خودم فرو میرم , دیگه کسی مرا نمیبیند , حتی خودم خودم را . وقتی توی خودم فرو میروم کلاهم را قاضی کرده و پیشداوری ها شروع میشود . تازگی فهمیده ام که من عزت نفس ندارم .
زیرا نه تنها خودم را دوست ندارم , بلکه از پدرومادرم هم دل خوشی ندارم .
احساس میکنم که خواسته های آنها قوی تر از خواسته خودم میباشد کاشکی میتونستم خواسته آنها را از خواسته خودم جدا کنم تاد خودم را بیشتر دوست داشته باشم و متعاقب آن عزت نفس بالاتری . هروقت بیرون میایم ساعت ها طول میکشد تا بهترین لباس و کفش خودم را بپوشم تا دیگران متوجه نشوند چقدر تنها هستم و لااقل برای مدتی مرا هم به بازی بگیرند , تا کمتر متوجه باختن بازی زندگی ام شوم . ” خاک تو سرت نکنند بیا بیرون , آفتاب عزت نفس را بخوری درست میشی.

عموخلج

 

4 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x